تبليغاتX
در سایه سار معرفت

شنبه ششم تیر 1388

راه محبت



ليلي به مجنون گفت:گوش تورا ميگيرم و دور شهر مي چرخونمت!

مجنون گفت:اگر تو مي كِشي،پس برو تا برويم! ليلي همانجا،يك سيلي به گوش مجنون نواخت.

مجنون هم آنطرف صورتش را جلو آورد و گفت:جانم به فدايت! يكي ديگرهم بزن! كه آن قبلي خيلي شيرين بود!

مجنون چون خود را وقف ليلي كرده بود،پس دردي هم احساس نميكرد وبي آبرويي را نمي فهميد.تنها چيزي كه مي ديد،ليلي بود و بس...

فناي در محبوب شدن، خودي نديدن...،محبت كه باشه سختي ها و حرفها ومنم زدن ها همه و همه كنارميره و جاي خودش را به معشوق ميده...

اشكال ما اينه كه محبوب را براي خودمون ميخوايم نه اينكه خودمونو براي محبوب ...

زليخا يوسف را براي خودش ميخواست ،نه خودش را براي يوسف!

لذا اين شد كه به او تهمت زد و به زندانش انداخت...

تمام غم و غصه هاي بشر،از اينجا شروع ميشه كه خودش را براي خدا نميخواد ...

اگه پنبه هارو از گوشمون بيرون كنيم ندايي ميشنويم:

   ای بنده من،آنچه كه هست،براي تو خلق كردم توراهم براي خودم آفريدم ... 

   اي بنده چموش،من در اين عالم،تنها تورا دارم،ولي توهمه چيز داري،غير از من ...!!!

 دوستان :

هر جوري كه نگاه ميكنم،بازميبينم كه خداي خوشگلي داريم.بجاي اينكه ماقدراونو بدونيم،اونه كه قدر مارا ميدونه...

آن محبتهاي ليلي،كرد مجنون را اسير

ورنه آن بيچاره را ميل گرفتاري نبود

کاش خدا از تو بگیرد هرآنچه که خدا را ازتو می گیرد...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : بهار

دربـــاره وبـلـاگ
كانون وبلاگ نويسان مذهبي