شنبه هشتم فروردین 1388
«وصیت نامه شهیدباغانی» اینجانب ناصرالدین باغانی بنده حقیردرگاه خداوندی ام.چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم . سخنم را درباره عشق آغاز می کنم ما را به جرم عشق مواخذه می کنن ، گویا نمی دانند که عشق گناه ما نیست.اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا ! عاشقا ! مرا که آفریدی عشق پستان مادر را به من یاد دادی ،اما بزرگتر شدم و دیگرعشق اولیه مرا ارضا نمی کرد،پس عشق به پدر و مادر را به من ودیعت نهادی ،مدتی گذشت دیگر عشق را آموخته بودم اما به چه چیزعشق ورزیدن را نه ،به دنیا عشق ورزیدم ،به مال و منال دنیا عشق ورزیدم ،به مدرسه عشق ورزیدم ،به دانشگاه عشق ورزیدم ،اما همه اینها بعد از مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو.فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها ، عشق های دروغین است. فهمیدم که « لا ینفع مال و لا بنون...» وقتی شرایط عوض شود « یفر المرء من اخیه و صاحبته و بنیه و امه و ابیه ...» پس به عشق به تو دل بستم ،بعد از مدتی که با تو معاشقه کردم یکباره به خود آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی که معشوق من قرار بگیری . فهمیدم که در این مدت که فکر می کرده ام عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام ،این تو بوده ای که عاشق من بوده ای و مرا می کشانده ای . اگر من عاشق تو بوده ام باید یکسره به دنبال تو می آمدام ،ولیکن وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز مستقیم آمده ام . حال می فهمم که این تو بوده ای که عاشق بنده ات بوده ای و هرگاه او صید شیطان شده تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی . حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی ، بنده را چه که عاشق تو بشود (عنقا شکار کس نشود دام باز گیر). آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت می نشستی ،اما من بدبخت نازمی کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم ،اما تو دست برنداشتی و اینقدر به این کار ادامه دادی تا بالاخره من گریز پای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام ! وه چه خیال باطلی ! این کمتر عشق تو بود که به گردن من افتاده بود .مرا که به چنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا به دور از هرگونه هیاهو با من نرد عشق ببازی و من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب می کردم ! آخر تو بزرگ بودی و من کوچک ،تو کریم بودی و من لئیم ،تو جمیل بودی و من قبیح ، تو مولا بودی و من بنده ! و من شرمنده از این همه احسان تو بودم . کمتر عشقت را محکم تر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بودو من هنوز از لذت آن شراب مستم . اولین جرعه آن نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم ،اما این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی ، پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه ای دیگر کردم اما این بار تو بودی که ناز می کردی ، پیاله ام را شکستی . هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی . اکنون من خمارم و پیاله به دست ، هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از ؛شراب عشقت به سر می برم . ای عاشق من ! ای اله من ! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری نگذار . تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی حال که به من رسیده ای چرا کام دل برنمی گیری ؟! تو که از بیع و شراء متاع عشق دم می زدی چرا اکنون مرا در انتظار گذاشته ای ؟!اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی،پیاله ام را می شکنم ،و متاعم را به آتش می کشم، تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حیرت به دهان بگزی! به آهی گنبد خضراء بسوزم جهان را جمله سر تا پا بسوزم بسوزم یا که کارم را بسازی چه فرمایی بسازی یا بسوزم روحش شاد و راهش پررهرو...
![]()
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
11:42 توسط : بهار



