در سایه سار معرفت
زيبايي رسالتت برام به"اني بعثت لمكارم الاخلاق" نه واجبات و مستحبات در دين، بلكه مكارم اخلاق
نه اخلاق عادي، بلكه كرامتهاي اخلاقي اوني كه كرامته سه مرحله است:
1ـ حسن خلق با مخلوق...2ـ حسن برخورد با ربم اينكه هرچه از من صادرمي شه ناقصه، اماهرچي از ناحيه رب به سوي من نازل ميشه كامل و موجب تكامل...
3ـ اينكه بدونم راهي جز اينكه وفا كنم به عهد عبوديت و بندگيش نيست براي اينكه انسان بشم و بعد هم الهي... وفا به عهد بندگي... عهد هميشه بين دوطرفه... اما من كه يادم نمياد عهدي با خدا و ربم بسته باشم!!!كي وكجابوده؟!!!
"واذ اخذ ربك من بني آدم...ألست بربكم قالوا بلي..." (اعراف172 ) «خداوند با انسان بني آدم پيمان بسته (به اين معنا كه من رب تو باشم و تو عبد من باشي)آيا من پروردگار شما نيستم و همه گفتيم بلي...»اين پيمان از يكايك ما گرفته شده «من رب شما در مقابل شما عبد ..»
اوبامن عهد كرده و من هم عهد را پذيرفته ام لذا من بايد به عهدم وفا كنم... اوهم در قبال اين تعهد كه به من كرده چيزي عنايت ميكنه...تنها نه انسان گواهي به ربوبيت حق مي ده بلكه در تمام آنات و لحظات وجود اين نداي « ألست بربكم » طنين اندازه...درتمام عالم وجود اين ندا ميآد در هر لحظه به لحظه و آن به آن هر موجودي داره ميگه "بلي"
همين الان تمام سلولهاي بدن من ميگه"بلي"... اوني كه داره گناه ميكنه انسانيه كه عهد و پيماني كه سراسر وجودش باخدا بسته است، انساني است كه از يك گوهر گرانبهايي كه به اوداده است سوء استفاده مي كنه و آن گوهر" اختياره"
هركس وجودش مي گه تو ربي ؛ اما اين من هستم كه وجودمو از مسير الهي دور ميكنم...
شخصي كه معصيت مي كنه تمام ابعاد وجودي كه در ربط با آن معصيته لعنش ميكنه، دستي كه معصيت مي كنه همون صاحبش را لعن ميكنه...
اما عملم!!!، درسته من تو عملم ناقصم ، اونچيزي كه از من تو راه عبوديت سر ميزنه ناقصه، قابليت عرضه به خدا را نداره اماهمين ناقص منو به كامل ميرسونه...به تعبير ديگه همين طاعات و عبادات كه از ما صادر ميشه و اوست كه به ما تكامل ميده...
انبيا و اولياء بعثتشون براي همينه كه منو تورو به كامل مطلق برسونند، وفا به عهد عبوديت ، برا اينكه رابطه بين عبد و رب حفظ بشه چيكار بايد بكنم؟... "بايد مطيع محض بشيم"
امام علي(عليه السلام) :اگر بخواهيد دروادي انسانيت پيروز باشيد، راه طاعت است.
اگر بخوام آدم بشم راهي جز اين ندارم كه به احكام الهيه عمل كنم تابعد از انسانيت بالا برم و رنگ الوهيت بگيرم...اوني كه خالقم بوده جوري انسان بودنم رو ساخته كه اگر بخوام آدم بشم بايد اطاعت كنم و عبادت تنها به نماز نيست، يك معنا اينه كه خداگونه بشم ...حيفه كه پايين باشم وقتي ميتونم صبغة الله پيدا كنم ...
الهي: توكه پيامبرت را براي مكارم اخلاق مبعوث نمودي به اين فرخنده روز ناقصمان را كامل بفرماو از انسانيت به الوهيت و صبغة الهي برسانمان...![]()
انا لله و انا اليه راجعون
بار ديگر اسلام مظلوم، در غربت غرب ،غريب ميشود و حجاب، يکي از قوانين حياتبخش اين دين مبين ، در کشوري که يک روز مهد آزادي به آن داده شده است مورد بي مهري قرار گرفته و مُهر ممنوعيت ميخورد.
چگونه است که آزادي، شعار دموکراسي و از مهمترين فرازهاي حقوق بشر شناخته شده است و مورد اتفاق تمامي مجامع بين المللي مي باشد ولي شهروندان مسلمان آلماني از آزادي مورد ادعاي مدعيان محروم مي باشند و به آنان به خاطر داشتن حجاب که از ضروريات دين است با خشونت قرون وسطايي برخورد مي شود.
تناقض گفتار و عمل مدعيان حقوق بشر در غرب باکشتن بي رحمانه مروه الشربيني، شهيده حجاب که قرباني اسلام ستيزي و انديشه هاي نژادپرستي در غرب مي باشد بيش از پيش آشکار مي گردد.
امروز وجدان بشريت از حاکمان مستکبري که از يک طرف دستشان را تا مِرفق در خون مظلومان جهان فروبرده و از طرف ديگر براي دموکراسي، حقوق بشر، آزادي و ديگر مفاهيم مورد احترام انسانها سينه چاک نموده و اشک تمساح مي ريزند به شدت متنفراست و سيل اعتراضات مردم مسلمان که هر روز در جاي جاي جهان جريان دارد ، يک روز به خشم کوبنده تبديل شده و طومار مستکبران ظالم را در هم خواهد پيچيد.
انشالله....
یکسال و نیم روضه گودال خوانده ام ،از دست و پای زخمی اطفال خوانده ام
یکسال و نیم یاد گلوی تو بوده ام ، وقت نماز محو وضوی تو بوده ام
یکسال و نیم یاد لبت از دلم نرفت ، یاد نماز نیمه شبت از دلم نرفت
یکسال و نیم بعد تو فریاد میزدم، در مسجد النبی ، ز دلم داد میزدم
یکسال و نیم با پدر خسته گفته ام،از محمل برهنه و کت بسته گفته ام
یکسال و نیم با حسن از کوفه گفته ام ، یک کوچه نه، از غم صد کوچه گفته ام
یکسال و نیم زینب تو بود و زمزمه ،خجلت ز روی مادر سردار علقمه
یکسال و نیم پیرهنت ،اشک من گرفت ، شیب الخضیب، زخم تنت اشک من گرفت
یکسال و نیم فکر سرت روی نیزه ها...
یکسال و نیم فکر سرت در میان تشت ...
يكسال و نيم صبوري...
ليلي به مجنون گفت:گوش تورا ميگيرم و دور شهر مي چرخونمت!
مجنون گفت:اگر تو مي كِشي،پس برو تا برويم! ليلي همانجا،يك سيلي به گوش مجنون نواخت.
مجنون هم آنطرف صورتش را جلو آورد و گفت:جانم به فدايت! يكي ديگرهم بزن! كه آن قبلي خيلي شيرين بود!
مجنون چون خود را وقف ليلي كرده بود،پس دردي هم احساس نميكرد وبي آبرويي را نمي فهميد.تنها چيزي كه مي ديد،ليلي بود و بس...
فناي در محبوب شدن، خودي نديدن...،محبت كه باشه سختي ها و حرفها ومنم زدن ها همه و همه كنارميره و جاي خودش را به معشوق ميده...
اشكال ما اينه كه محبوب را براي خودمون ميخوايم نه اينكه خودمونو براي محبوب ...
زليخا يوسف را براي خودش ميخواست ،نه خودش را براي يوسف!
لذا اين شد كه به او تهمت زد و به زندانش انداخت...
تمام غم و غصه هاي بشر،از اينجا شروع ميشه كه خودش را براي خدا نميخواد ...
اگه پنبه هارو از گوشمون بيرون كنيم ندايي ميشنويم:
ای بنده من،آنچه كه هست،براي تو خلق كردم توراهم براي خودم آفريدم ...
اي بنده چموش،من در اين عالم،تنها تورا دارم،ولي توهمه چيز داري،غير از من ...!!!
دوستان :
هر جوري كه نگاه ميكنم،بازميبينم كه خداي خوشگلي داريم.بجاي اينكه ماقدراونو بدونيم،اونه كه قدر مارا ميدونه...
آن محبتهاي ليلي،كرد مجنون را اسير
ورنه آن بيچاره را ميل گرفتاري نبود
کاش خدا از تو بگیرد هرآنچه که خدا را ازتو می گیرد...

