با سلام خدمت دوستان خوبم
تو پستهاي جديد بنا دارم به سوالاتي بپردازم كه شايد تو مسائل اعتقادي گاهي ذهنمونو رو مشغول كنه ،بنا براين سعي دارم اين پرسشهارو با توجه با آيات و تفاسيري كه مطرح است با زبان و مثالهاي ساده ارائه بدم تا قابل استفاده براي عموم باشه؛ از طرفی دوست دارم باشما دوستانه و راحت صحبت كنم بنابراين سعي دارم تو اين نوع نوشته هام به زبان عاميانه و گفتاري حرف بزنم برا همين قبلش از همه دوستاي خوبم عذر خواهي مي كنم .
*چرا خداوند دست به آفرينش زده و اين همه موجود و از جمله انسان را آفريده ؟
اگه دانشمند خوش بياني سخن گفت ،نبايد پرسيد چرا سخن گفتي؟! زيرا علم و بيانش اقتضا مي كنه كه يافته هاي علمي خودشو ارائه بده .اما اگه اين دانشمند با اونهمه كمالات ساكت شد و يافته هاي خودشو كتمان كرد،زير سوال مي ره كه چرا نگفتي؟
خداوند قادر حكيم مهربان كه مي تونه از خاك ،گندم و از گندم،نطفه و از نطفه انسان كاملي را بيافرينه،اگر نمي آفريد جاي سوال بود چرا قدرت خودتو بكار نگرفتي و چيزي نيافريدي؟
هدف از خلقت انسان چيه؟
گاهي به خاطر مقايسه كردن خداوند به خودمون گرفتار اين توهم مي شيم كه آيا خدا كمبودي داشته كه مي خواسته با آفرينش هستي و از جمله انسان ،اون كمبود را جبران كنه؟!
اولين اشتباه بزرگ ما اينه كه خدارو با خلق مقايسه مي كنيم در حالي كه در بحث شناخت صفات خدا ،بزرگترين مانع همين مقايسه نادرست ماست.
اصل اول تو اين بحث اينه كه ما بدونيم خدا تو هيچ چيزي به ما شباهت نداره،ما موجودي هستيم از هر نظر محدود ،و به همين دليل تمام تلاشهايمون براي رفع كمبودهامونه ،درس مي خونيم كه باسواد بشيم و كمبود علميمون از بين بره،به دنبال كسب و كار مي ريم تا با فقر و نداري مبارزه كنيم،حتي تو مسائل معنوي و تهذيب نفس و سير مقامات روحاني،باز تلاشهامون در جهت رفع كمبودهاست.
هدفي كه ما تو كارهامون داريم اين هدفها براي رفع نياز كمبودهاو نيازهاي ماست،حتي خدمتي كه به ديگران مي كنيم يا ايثار و فداكاري كه مي كنيم نوعي كمبود معنوي مارو برطرف مي كنه.
اما درباره يك وجود نامحدود اين معني امكان پذير نيست،هدف آفرينشِ ما پيشرفت و تكامل هستي ماست،اصل آفرينش ،يك گام تكاملي عظيمه ،يعني چيزي رو از عدم به وجود آوردن و از نيست هست كردن،از صفر به مرحله عدد رسوندن.پس هدف حتماً و بدون شك چيزي مربوط به خودماست.
در حديثي آمده حضرت داوود خطاب به خداوند فرمود:خدايا ،چرا مردم را آفريدي؟
ندا آمد:من همچون گنجي مخفي بودم،دوست داشتم شناخته شوم ،پس مخلوقات رو آفريدم تا شناخته شوم.به قول مولوي:
كُلِّ عالم را سبو دان اي پسر كاو بود از علم و خوبي تابه سر
قطره اي از دجلة خوبيّ اوست كان نمي گنجد زپُرّي زير پوست
گنج مخفي بُد و زپُرّي چاك كرد خاك را تابان تر از افلاك كرد
گنجِ مخفي بُد زپُرّي جوش كرد خاك را سلطانِ اطلس پوش كرد
مفهوم اين حديث اينه كه يعني من دوست داشتم كه فيض رحمتم همه جا رو فرا بگيره،به همين جهت خلائق(انسان) را آفريدم،و براي سير كمالي اونها راه و رسم معرفتم را بهشون آموختم،چون معرفت و شناخت من رمز تكامل اونهاست ومتلبس شدن به صفات و كمالاتم نهايته كماله.
من انسان را از روي محبت خلق كردم،لذا دوست دارم كه اونها هم مرا از روي محبت بپرستند
سرّ خلقت ،محبت است،و تمامي موجودات ،براي عشقبازي با خدا پا به عرصه وجود گذاشته اند.
طفيل هستي عشقند،آدمي و پري
ارادتي بنما! تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس ،به عيب بي هنري
و ما به دنيا آمديم تا فرشتگان را مبهوت خود كنيم آمده ايم تاكار و بارمان عاشقي باشد و سرو جان در كار او كنيم كه فرشته ،عشق نداند.
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
گرچه زشراب عشق مستم
عاشق تر ازاين كنم كه هستم