چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
«شخصی ،همسرش را با چوب کتک می زد.سرو صدای دعوایشان ،همسایه ها را با خبر کرد.همه اهل محل،در خانه وی جمع شدند و از او پرسیدند:آخر چرا این بدبخت را اینقدر کتک می زنی؟آن مرد جواب داد:اگر او را نزنم ،فراموشش می شود که زن من است. آن محبوب دوست داشتنی هم یکی از وجوه بلاکشیدن را همین برایمان قرار داده که ما فراموشمان نشود که بنده چه خدای نازی هستیم! روزی یکی از اولیاء الله به خداوند عرض کرد:تو که چه بخواهم و چه نخواهم،مرا می بری،پس چرا موقع بردن ،کتک می زنی؟جواب آمد که :برای این بلا می فرستم ،که یادت نرود از کجا آمده ای و به کجا خواهی رفت. مرام خداوند این است که همه درها را می بندد،تا آخر درب خودش را به رویت بگشاید.آن زمان است که از هیچ چیزی اشباع نمی شوی،مگر از خودش. در ره عشق،که از سیل بلا نیست گذار کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش از دست بلا ،باید به خود صاحب بلا پناه برد.وقتی کودکی را می زنند،به مادرش پناه می برد؛اما زمانی که خود مادر کودک را کتک می زند ،کودک بیشتر به دامان مادر پناه می برد و بیش از قبل خود را به او می چسباند. «یعنی از کتک خدا،به خود خدا پناه بردن» ای دوست،الغیاث!که جانم بسوختی فریاد،کز فراق،روانم بسوختی در بوته بلا،تن زارم گداختی در آتش عنا ،دل و جانم بسوختی دانم که سوختی،زغم عشق خود مرا لیکن ندانم آنکه،چه سانم بسوختی
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
18:15 توسط : بهار



